2012-06-30
Saturday, June 30, 2012
چرا؟
2012-06-30
Wednesday, May 23, 2012
How to be a Human
Wednesday, August 31, 2011
Sunday, August 28, 2011
عشق و زندگی
Saturday, August 27, 2011
عشق
Wednesday, August 10, 2011
Bachelor’s recipe
Bachelor’s recipe
Ingredients:
1. Chicken nuggets
2. Beef cocktail with cheese
3. Mushrooms Baked by black paper and garlic powder
4. Thai Chili sauce
5. Vegetable salad
6. Coca-Cola
Tuesday, August 9, 2011
فیس بوک و مکتب ایرانی
اگر فیسبوک در ثریا هم باشد مردمانی از ایران زمین به آن دست پیدا خواهند کرد!
حال که هجمه عوامل استکبار فتنه را مرده یافت، خود را در زیر نقاب ناسیونالیسم و مکتب ایرانی پنهان کرده و هیچ تعجبی نیست که روایات دین مبین را رنگ و لعابی نو ببخشند و به نام خود مصادره کنند. حدیثی نقل کردیم تا سندی دیگر باشد بر حیات دین مبین در بعد زمان. باشد که مومنان رستگار شوند.
اُطلِبو الفَیس بوکة ولو بالصّین (نقل از علامه الهندسی مَعَ تفسیر الکتاب الفَیس، ج 21 ص 2011)
علامه در تفسیر این حدیث اشارتی دارد به ثریا، نام دختری زیبارو از تبار چین که حضرتش دل در مقام او از کف داده بود. حضرت از باک فحاشان و سبابان، در خفا با ایشان به "معراج الفَیس" یا همان آسمان هشتم که به اذن پرودگار و توسط فرشته مقرب درگاه "تمارک الزکربرگ" بر بام آسمان هفتم و برای خلوت گزیدن رسول و اهل بیت ایشان بنا گشته بود، عروج میفرمود. علامه می افزیاید، مخاطب حدیث، مریدان و مقربان حضرتش بوده و ایشان را میفرماید، که مومن واقعی در "معراج الفَیس" کمتر از حوریان الصّین (چین*) را لبیک نگوید.
بنده خودم پای منبر و جلسه حدیث خوانی علامه الهندسی، این مطلب رو نوت برداری فرمودم.
------------------------------------------------
* نگاه به امروز نکنید که کالای چینی همه جا رو گرفته. در عهد رسول و در جزیرةالعرب، جنس چینی لطیفِ ظریف! بیسار کمیاب و با ارزش بوده.
Sunday, August 7, 2011
My Ideal Mosque
Men pray next to their wives, girls pray shoulder to shoulder to their father or boyfriends…
And infect as an architect I’m going to love it, as design of such a mosque would be pleasure and piece of cake. You can’t imagine the complexity, ambiguity, uncertainty and finally the stupid awkward comments of religious scholars, an architect might face through the design of a mosque, following the sharia laws.
In My Ideal Mosque: No one is forced to wear Hijab. Every one prays any way he/she believes.
Friday, July 29, 2011
همیشه این الهام است که قلم را به نگارش تهییج میکند
اما این بار، درون آشفته من است که الهام را فرا می خواند
آآآه که تنها ترسیمی از آنچه می گذرد کافی است
عشق، لذت، آرامش
!حتی نمیدانم از زندگی چه می خواهم، چه آرزو کنم
!انرژی رو باید برای سلول های خاکستری مغز مصرف کرد و نه سلول های احمق ماهیچه ای
این نکته ظریف تا مدتی دوستان رو به تامل وا داشت و کمتر به من گیر دادن
The Wind Will Carry Us
خبر اون کاسه شیره (که هدیه شد) به یوسف میرسه
...باد، می بَر، خبر، از دامن آلاییِ او در خاک عشق
Tuesday, May 3, 2011
Answer to life, the true face of justice and a step forward to the secrets of universe. I am passive of my own acts. The immediate receiver my own actions all around the universe. It is going to be my own religion.
Sunday, March 27, 2011
!فقیه دگراندیش
Saturday, March 12, 2011
Friday, March 11, 2011
من دیگر؟
شاید از این من، چند تای دیگر هم هست... یکی چند سال بزرگتر و یکی چند سال کوچکتر... ، یکی اینجا یکی آنجا... یکی سبزه، یکی سیاه، شاید یکی هم سفید... و حتی یکی مرد و یکی زن... اما همه هستیم
کاش تنها یک توهم بود. اما گویی اوست مقابل من، کُنشپذیرِ آنی کنشِ من. در کالبدی دیگر ، در جایی دیگر و در مقابله ای دیگر
هر چه در خود دارم به آن من دیگر هم کلام می شوم، و چه عریان... اما از نگاه به چشمان خود هراسانم و گویی او هم تاب چشمان من را ندارد
از چه می ترسم؟ از چه شرم دارد؟
یازدهم-مارچ-2011
Thursday, December 16, 2010
آیینی که احکام و آموزه هایش به سبب سنگینی غبار صدها سال و تکیه گاهی به کوچکی فرهنگ وعرف قبایلی محدود در بعد زمان و مکان، در برابر قامت بلند منطق روشنگران و روشنفکران، خموده شده و با اینحال برآن اسرار میورزد و با پویایی مینانه ای ندارد
Sunday, October 10, 2010
End of support for Earth Creatures.
Saturday, October 2, 2010
اولین محک جدی و ژوری دانشگاه، مقارن با پایان اولین ماه حضور من در شرکت (فورچون دیزاین) به عنوان معمار و طراح داخلی برگزار شد و این خود مصادف بود با ظاهر شدن اولین تار سفید صورت. این را صبح روز بیست و نهم سپتامبر هنگام آماده شدن برای جلسه، متوجه شدم.
حدود دو هفته پیش بود که دعوت نامه ای جهت حضور در جلسه ارزشیابی موضوع تحقیق و بررسی روند پیشرفت مطالعات به دستم رسید. تلاش مضاعفی نیاز داشت تا آمادگی لازم برای جلسه ژوری حاصل شود. تازه می فهمم که کار و تحصیل توامان چقدر دشوار است.
به هر صورت که بود گزارشی آماده کردم. هرچند تنها روزی دو تا سه ساعت و آن هم پس از یک روز فشرده کاری فرصت داشتم، با این حال زحمات دقیقه نودی مقبول داوران افتاد. هیئت مذکور متشکل از چهار استاد دانشکده معماری به علاوه استاد راهنمای خودم بود. تعدادی از دانشجویان مقطع کارشناسی و دکترا هم حضور داشتند. تنها نقد وارد شده در خصوص دامنه تحقیق بود که البته وسعت و موضوعات متعدد مطرح شده در تحقیق فراتر از حوزه کارشناسی ارشد ارزیابی شد. لذا توصیه داوران بر محدود کردن موضوعات بود که این، حرف دل و دغدغه من نیز بود. در پایان هم تشویق به دنبال کردن تحقیقات در مقطع دکترا که بسیار مسرت بخش بود.
اما بازار داغ مهندسی در مالزی. برای مصاحبه به چندین و چند شرکت در جوهور دعوت شدم. به اتفاق، توانایی فنی من را تایید کردند اما مشکل عمده مجوز کار و دانستن زبان مالایی یا چینی است. خلاصه پس از یک ماه جستجو شرکت (فورچون) دعوت به همکاری کرد و من هم با کله پذیرفتم! اول اینکه پیاده تا محل شرکت تنها پانزده دقیقه است و ثانیا کیفیت ساختمان و فضای بسیار مدرن و شیک داخل آن مرا مجذوب خود کرد. با حقوق درخواستی من هم موافقت کردند اما پس از سه ماه. یعنی سه ماه با شصت درصد میزان درخواستی من و پس از آن همان مبلغ مورد نظر. با توجه به ضعف من در دانستن زبان مالایی و یا چینی و همچنین فرصت مورد نیاز برای آداپته شدن با نوع و کیفیت کار در مالزی، منطقی به نظر میرسید. این بود که چهارشنبه اول سپتامبر 2010 رسما مشغول به کار شدم.
دوم اکتبر 2010
Thursday, August 12, 2010
و اما مالزی 5
در ادامه قسمت قبل، وقت آن بود که ساعت ها از مصیبت هایی که برما در هنگام ثبت نام رفت، قلم بزنم. آنقدر تلخ که توان یادآوری دوباره آنها را ندارم. تا اینکه امروز امیدوار کننده ترین واقعه، واقع شد. ناامید از هر ایمیل پراکنی، در کتابخانه نشسته بودم. در طول دو هفته اخیر، به بیش از سی شرکت در مالزی ایمیل زده و رزومه خود را ارسال کرده بودم. راستش را بخواهید می خواستم تا پیش از آن که باب مسئله را در گفتگو با استاد راهنما ( پروفسور دکتر محمد راشد) بازکنم، خود سری در میان شرکت های مهندسی مالزی کشیده و شانس خود را امتحان کنم. تقریبا به اکثر وبسایت های شرکت های مذکور رفتم و برایشان ایمیل فرستادم. هرچند به لحاظ کیفیت، توان رقابت با ایشان را داریم اما مکالمه و ایجاد ارتباط از یک سو و نداشتن مجوز اشتغال از سوی دیگر سد بزرگی محسوب می شود. مالزی از کشور های مشترک و المنافع بوده و سالها تحت استعمار بریتانیای کبیر اداره شده، اما در مقایسه با هند و پاکستان ، سطح زبان انگلیسی بسیار ضعیف است. دانستن زبان چینی و باهاسا مالیسیا اجباریست.
با این وجود اولین تماسی که از یک شماره محلی با من گرفته شد، شیرین ترین مکالمه را در بر داشت. از سوی شرکتی در جوهور باهرو تماس گرفتند و برای فردا دوازدهم آگوست، ساعت دو و نیم بعد از ظهر، وقت ملاقات تنظیم شد
آهاااااااااااااااای. کجا با این عجله... هنوز که خبری نیست
باشد هر چه هست خیر است، یک شروع، یک آشنایی
یادت نرود فردا سیزدهم است. خیلی هم خیر بنظر نمی آید. از من می شنوی شگون ندارد. بی خیال این یکی شو
Tuesday, August 10, 2010
دیکته بیست
تازه این پست ها یک بار توسط آتوسا کنترل شده و کلی اصلاح خورده
اما نکته اینکه مالزی بهشت افرای مثل من هست، یعنی افرادی که کلا در دیکته حرف اول رو میزنن
به عبارت دیگه اینجا همه دیکتشون بیست بیست