Saturday, June 30, 2012

چرا؟


به عدد تمام فیلسوفان و عارفان و دانشمندان و یک کلام الیت ها، روایاتی است از زندگی و چرایی آن. و به شمار همه موجودات، زندگی را تجربه ایست. باز هم میپرسی "چرا؟"!

2012-06-30

Wednesday, May 23, 2012

How to be a Human


هر گاه برای هیچ یک از سئوالهایت پاسخی نداشتی، انسان بودن را فهمیده ای.

متاثر از فیلم شیندلرلیست



The very moment you found no answer for any of your questions, you know how to be a Human.

23-May-2012

Wednesday, August 31, 2011

HOW?!?

Love happens, just like shit!

Sunday, August 28, 2011

عشق و زندگی

من بازی رو باخته ام ، فکر میکنم از همان روز اول باخته بودم، خیلی زود و درست همان روزی که پیروزی رو جشن گرفته بودم
قواعد بازی زندگی با عشق همخوان نیست
رای کائنات،  تنهایی و سوختن است. وارد شدن به میدان یعنی شکست
از عشق به زندگی محکوم و از آسمان به زمین تبعید

 حقیقت دردناکیست

Saturday, August 27, 2011

عشق

انسان میتونه خودش رو دوست داشته باشه، اما هیچوقت عاشق خودش نخواهد شد
ما انسانها عاشق چیز هایی میشیم که نداریم، عاشق ابعادی از وجود و شخصیت انسانی خواهیم شد که توی خودمون پیداش نمیکنیم

Wednesday, August 10, 2011

Bachelor’s recipe

Bachelor’s recipe

Ingredients:

1.      Chicken nuggets

2.      Beef cocktail with cheese

3.      Mushrooms Baked by black paper and garlic powder

4.      Thai Chili sauce

5.      Vegetable salad

6.       Coca-Cola 

Tuesday, August 9, 2011

فیس بوک و مکتب ایرانی

اگر فیسبوک در ثریا هم باشد مردمانی از ایران زمین به آن دست پیدا خواهند کرد!

حال  که هجمه عوامل استکبار فتنه را مرده یافت، خود را در زیر نقاب ناسیونالیسم و مکتب ایرانی پنهان کرده و هیچ تعجبی نیست که روایات دین مبین را رنگ و لعابی نو ببخشند و به نام خود مصادره کنند. حدیثی نقل کردیم تا سندی دیگر باشد بر حیات دین مبین در بعد زمان. باشد که مومنان رستگار شوند.

اُطلِبو الفَیس بوکة ولو بالصّین (نقل از علامه الهندسی مَعَ تفسیر الکتاب الفَیس، ج 21 ص 2011)

علامه در تفسیر این حدیث اشارتی دارد به ثریا، نام دختری زیبارو از تبار چین که حضرتش دل در مقام او از کف داده بود. حضرت از باک فحاشان و سبابان، در خفا با ایشان به "معراج الفَیس" یا همان آسمان هشتم که به اذن پرودگار و توسط فرشته مقرب درگاه "تمارک الزکربرگ" بر بام آسمان هفتم و برای خلوت گزیدن رسول و اهل بیت ایشان بنا گشته بود، عروج میفرمود. علامه می افزیاید، مخاطب حدیث، مریدان و مقربان حضرتش بوده و ایشان را میفرماید، که مومن واقعی در "معراج الفَیس"  کمتر از حوریان الصّین (چین*) را لبیک نگوید. 

بنده خودم پای منبر و جلسه حدیث خوانی علامه الهندسی، این مطلب رو نوت برداری فرمودم.

------------------------------------------------

* نگاه به امروز نکنید که کالای چینی همه جا رو گرفته. در عهد رسول و در جزیرةالعرب، جنس چینی لطیفِ ظریف! بیسار کمیاب و با ارزش بوده. 

Sunday, August 7, 2011

My Ideal Mosque

In My Ideal Mosque: Sunnis and Shias Pray Together at the Mosque

In my Ideal Mosque: Muezzin Calls Adhan, one day in sunni’s way and another day in shia’s way. In Friday Mueziin calls Adhan in Both ways…

In My Ideal Mosque: People do not insist in their UNITY, but respect to their difference and believes…

In My Ideal Mosque: Men & Women have not been separated in praying hall.
Men pray next to their wives, girls pray shoulder to shoulder to their father or boyfriends… 

And infect as an architect I’m going to love it, as design of such a mosque would be pleasure and piece of cake. You can’t imagine the complexity, ambiguity, uncertainty and finally the stupid awkward comments of religious scholars, an architect might face through the design of a mosque, following the sharia laws. 

In My Ideal Mosque: No one is forced to wear Hijab. Every one prays any way he/she believes.

In My Ideal Mosque: Every Sunday, we convert our mosque to church. We praise Jesus Christ and thank him for what we have in our lives. We confess, for the all wrong things we have done and pray to be forgiven.

In My Ideal Mosque, we don’t have Minarets to shout Adhan, and disturb pedestrians and neighbors, we Bluetooth a beautiful song of Adhan, and those who are interested, will accept it.

In My Ideal Mosque: scholars don’t teach us what God has said, but they show us what we must learn from life…

Friday, July 29, 2011

کاش کسی بود که ثابت میکرد اشتباه میکنم
همیشه این الهام است که قلم را به نگارش تهییج میکند
اما این بار، درون آشفته من است که الهام را فرا می خواند
آآآه که تنها ترسیمی از آنچه می گذرد کافی است

عشق، لذت، آرامش

!حتی نمیدانم از زندگی چه می خواهم، چه آرزو کنم
:درجمع خانواده و دوستان شده بودم نقل مجلس که این یحیی یک شیرازی تمام عیاره! در پاسخ گفتم
!انرژی رو باید برای سلول های خاکستری مغز مصرف کرد و نه سلول های احمق ماهیچه ای
این نکته ظریف تا مدتی دوستان رو به تامل وا داشت و کمتر به من گیر دادن

The Wind Will Carry Us



خبر اون کاسه شیره (که هدیه شد) به یوسف میرسه

...باد، می بَر، خبر، از دامن آلاییِ او در خاک عشق

Tuesday, May 3, 2011

“Same Soul, Many Bodies”
Answer to life, the true face of justice and a step forward to the secrets of universe. I am passive of my own acts. The immediate receiver my own actions all around the universe. It is going to be my own religion.

Sunday, March 27, 2011

!فقیه دگراندیش

آیت الله صادقی تهرانی، فقیه دگراندیش! این دیگر چه صیغه ایست؟ طلوع از مغرب؟ موی کف دست؟ ویا پاسخ بسیاری از سوالات 

Friday, March 11, 2011

من دیگر؟

... غریب لحظه ای خواهد بود که چون در آینه، خود را در کالبد دیگر بیینی... لمس همزادی معنوی

شاید از این من، چند تای دیگر هم هست... یکی چند سال بزرگتر و یکی چند سال کوچکتر... ، یکی اینجا یکی آنجا... یکی سبزه، یکی سیاه، شاید یکی هم سفید... و حتی یکی مرد و یکی زن... اما همه هستیم
و شاید این همان عدالت است
آن من دیگر هم تنهاست

کاش تنها یک توهم بود. اما گویی اوست مقابل من، کُنشپذیرِ آنی کنشِ من. در کالبدی دیگر ، در جایی دیگر و در مقابله ای دیگر
... کاش تنها یک توهم بود. اما گویی یکی از آنها را دیدم
... شاید به تصادف
... شاید حرفی با من دارد
... شاید خود پیام رسان او برای خود باشم
چرا اینجا؟ چرا حالا؟ چرا من؟

هر چه در خود دارم به آن من دیگر هم کلام می شوم، و چه عریان... اما از نگاه به چشمان خود هراسانم و گویی او هم تاب چشمان من را ندارد
از چه می ترسم؟ از چه شرم دارد؟
کاش یک توهم باشد

یازدهم-مارچ-2011

Thursday, December 16, 2010

آفریدگارا، مرا از آیینی که همنوعانم و مخلوقاتِ تورا تنها به دلیل عقایدشان کافر و نجس خطاب میکند، پاک گردان

آیینی که احکام و آموزه هایش به سبب سنگینی غبار صدها سال و تکیه گاهی به کوچکی فرهنگ وعرف قبایلی محدود در بعد زمان و مکان، در برابر قامت بلند منطق روشنگران و روشنفکران، خموده شده و با اینحال برآن اسرار میورزد و با پویایی مینانه ای ندارد
دینی که حاکمانش خود را جانشین تو پنداشته و چون پادشاهان ولیعهد برمیگزینند و خلافت تو را برای نزدیکان خود به ارث میگذارند
مذهبی که رهبرانش را بر مردم میداند و نه با مردم و نه از مردم، و فرا تراز مردم میخواند و حتی معصوم تر از آدم، اشرف مخلوقات تو
مقاله زیر با عنوان "مرجعیت و نفوذ از دست رفته" به قلم اکبر گنجی است که خواندن آن خالی از لطف نیست
گذار به دموکراسی نیازمند "فرد خودآیین" است، نه مقلد و پیرو
فرد خودآیین، مدتها بود به دنبال واژه های این چنین میگشتم. نتنها یک نقد سیاسی است بلکه یک شاهکار ادبی هم هست

Sunday, October 10, 2010

End of support for Earth Creatures.

End of support for Earth Creatures.Dec 31, 2010 will bring a close to Extended Support for Earth’s creatures, Humankind Edition, as part of the Galaxy Lifecycle Policy. G.O.D. Corporation will retire public and technical support, including justice and security updates, Blessing & Forgiveness gadgets etc. by this date. G.O.D. is retiring support for these products because they are outdated and can expose to security risks.

Saturday, October 2, 2010

اولین محک جدی و ژوری دانشگاه، مقارن با پایان اولین ماه حضور من در شرکت (فورچون دیزاین) به عنوان معمار و طراح داخلی برگزار شد و این خود مصادف بود با ظاهر شدن اولین تار سفید صورت. این را صبح روز بیست و نهم سپتامبر هنگام آماده شدن برای جلسه، متوجه شدم.
حدود دو هفته پیش بود که دعوت نامه ای جهت حضور در جلسه ارزشیابی موضوع تحقیق و بررسی روند پیشرفت مطالعات به دستم رسید. تلاش مضاعفی نیاز داشت تا آمادگی لازم برای جلسه ژوری حاصل شود. تازه می فهمم که کار و تحصیل توامان چقدر دشوار است.
به هر صورت که بود گزارشی آماده کردم. هرچند تنها روزی دو تا سه ساعت و آن هم پس از یک روز فشرده کاری فرصت داشتم، با این حال زحمات دقیقه نودی مقبول داوران افتاد. هیئت مذکور متشکل از چهار استاد دانشکده معماری به علاوه استاد راهنمای خودم بود. تعدادی از دانشجویان مقطع کارشناسی و دکترا هم حضور داشتند. تنها نقد وارد شده در خصوص دامنه تحقیق بود که البته وسعت و موضوعات متعدد مطرح شده در تحقیق فراتر از حوزه کارشناسی ارشد ارزیابی شد. لذا توصیه داوران بر محدود کردن موضوعات بود که این، حرف دل و دغدغه من نیز بود. در پایان هم تشویق به دنبال کردن تحقیقات در مقطع دکترا که بسیار مسرت بخش بود.
اما بازار داغ مهندسی در مالزی. برای مصاحبه به چندین و چند شرکت در جوهور دعوت شدم. به اتفاق، توانایی فنی من را تایید کردند اما مشکل عمده مجوز کار و دانستن زبان مالایی یا چینی است. خلاصه پس از یک ماه جستجو شرکت (فورچون) دعوت به همکاری کرد و من هم با کله پذیرفتم! اول اینکه پیاده تا محل شرکت تنها پانزده دقیقه است و ثانیا کیفیت ساختمان و فضای بسیار مدرن و شیک داخل آن مرا مجذوب خود کرد. با حقوق درخواستی من هم موافقت کردند اما پس از سه ماه. یعنی سه ماه با شصت درصد میزان درخواستی من و پس از آن همان مبلغ مورد نظر. با توجه به ضعف من در دانستن زبان مالایی و یا چینی و همچنین فرصت مورد نیاز برای آداپته شدن با نوع و کیفیت کار در مالزی، منطقی به نظر میرسید. این بود که چهارشنبه اول سپتامبر 2010 رسما مشغول به کار شدم.
دوم اکتبر 2010

Thursday, August 12, 2010

و اما مالزی 5

قسمت پنجم اولین تماس اولین مصاحبه

در ادامه قسمت قبل، وقت آن بود که ساعت ها از مصیبت هایی که برما در هنگام ثبت نام رفت، قلم بزنم. آنقدر تلخ که توان یادآوری دوباره آنها را ندارم. تا اینکه امروز امیدوار کننده ترین واقعه، واقع شد. ناامید از هر ایمیل پراکنی، در کتابخانه نشسته بودم. در طول دو هفته اخیر، به بیش از سی شرکت در مالزی ایمیل زده و رزومه خود را ارسال کرده بودم. راستش را بخواهید می خواستم تا پیش از آن که باب مسئله را در گفتگو با استاد راهنما ( پروفسور دکتر محمد راشد) بازکنم، خود سری در میان شرکت های مهندسی مالزی کشیده و شانس خود را امتحان کنم. تقریبا به اکثر وبسایت های شرکت های مذکور رفتم و برایشان ایمیل فرستادم. هرچند به لحاظ کیفیت، توان رقابت با ایشان را داریم اما مکالمه و ایجاد ارتباط از یک سو و نداشتن مجوز اشتغال از سوی دیگر سد بزرگی محسوب می شود. مالزی از کشور های مشترک و المنافع بوده و سالها تحت استعمار بریتانیای کبیر اداره شده، اما در مقایسه با هند و پاکستان ، سطح زبان انگلیسی بسیار ضعیف است. دانستن زبان چینی و باهاسا مالیسیا اجباریست.
با این وجود اولین تماسی که از یک شماره محلی با من گرفته شد، شیرین ترین مکالمه را در بر داشت. از سوی شرکتی در جوهور باهرو تماس گرفتند و برای فردا دوازدهم آگوست، ساعت دو و نیم بعد از ظهر، وقت ملاقات تنظیم شد
آهاااااااااااااااای. کجا با این عجله... هنوز که خبری نیست
باشد هر چه هست خیر است، یک شروع، یک آشنایی
یادت نرود فردا سیزدهم است. خیلی هم خیر بنظر نمی آید. از من می شنوی شگون ندارد. بی خیال این یکی شو
میلادی حساب کنی که کلا آفرینش من بد شگون بوده. سیزدهم هم شد روز تولد

Tuesday, August 10, 2010

دیکته بیست

لازم است اول از صالح جان بخاطر توجه دقیق به پست ها تشکر کنم، اشکالات املایی که گفته بودی اصلاح شد
تازه این پست ها یک بار توسط آتوسا کنترل شده و کلی اصلاح خورده
اما نکته اینکه مالزی بهشت افرای مثل من هست، یعنی افرادی که کلا در دیکته حرف اول رو میزنن
به عبارت دیگه اینجا همه دیکتشون بیست بیست