Friday, July 29, 2011

:درجمع خانواده و دوستان شده بودم نقل مجلس که این یحیی یک شیرازی تمام عیاره! در پاسخ گفتم
!انرژی رو باید برای سلول های خاکستری مغز مصرف کرد و نه سلول های احمق ماهیچه ای
این نکته ظریف تا مدتی دوستان رو به تامل وا داشت و کمتر به من گیر دادن

The Wind Will Carry Us



خبر اون کاسه شیره (که هدیه شد) به یوسف میرسه

...باد، می بَر، خبر، از دامن آلاییِ او در خاک عشق

Tuesday, May 3, 2011

“Same Soul, Many Bodies”
Answer to life, the true face of justice and a step forward to the secrets of universe. I am passive of my own acts. The immediate receiver my own actions all around the universe. It is going to be my own religion.

Sunday, March 27, 2011

!فقیه دگراندیش

آیت الله صادقی تهرانی، فقیه دگراندیش! این دیگر چه صیغه ایست؟ طلوع از مغرب؟ موی کف دست؟ ویا پاسخ بسیاری از سوالات 

Friday, March 11, 2011

من دیگر؟

... غریب لحظه ای خواهد بود که چون در آینه، خود را در کالبد دیگر بیینی... لمس همزادی معنوی

شاید از این من، چند تای دیگر هم هست... یکی چند سال بزرگتر و یکی چند سال کوچکتر... ، یکی اینجا یکی آنجا... یکی سبزه، یکی سیاه، شاید یکی هم سفید... و حتی یکی مرد و یکی زن... اما همه هستیم
و شاید این همان عدالت است
آن من دیگر هم تنهاست

کاش تنها یک توهم بود. اما گویی اوست مقابل من، کُنشپذیرِ آنی کنشِ من. در کالبدی دیگر ، در جایی دیگر و در مقابله ای دیگر
... کاش تنها یک توهم بود. اما گویی یکی از آنها را دیدم
... شاید به تصادف
... شاید حرفی با من دارد
... شاید خود پیام رسان او برای خود باشم
چرا اینجا؟ چرا حالا؟ چرا من؟

هر چه در خود دارم به آن من دیگر هم کلام می شوم، و چه عریان... اما از نگاه به چشمان خود هراسانم و گویی او هم تاب چشمان من را ندارد
از چه می ترسم؟ از چه شرم دارد؟
کاش یک توهم باشد

یازدهم-مارچ-2011

Thursday, December 16, 2010

آفریدگارا، مرا از آیینی که همنوعانم و مخلوقاتِ تورا تنها به دلیل عقایدشان کافر و نجس خطاب میکند، پاک گردان

آیینی که احکام و آموزه هایش به سبب سنگینی غبار صدها سال و تکیه گاهی به کوچکی فرهنگ وعرف قبایلی محدود در بعد زمان و مکان، در برابر قامت بلند منطق روشنگران و روشنفکران، خموده شده و با اینحال برآن اسرار میورزد و با پویایی مینانه ای ندارد
دینی که حاکمانش خود را جانشین تو پنداشته و چون پادشاهان ولیعهد برمیگزینند و خلافت تو را برای نزدیکان خود به ارث میگذارند
مذهبی که رهبرانش را بر مردم میداند و نه با مردم و نه از مردم، و فرا تراز مردم میخواند و حتی معصوم تر از آدم، اشرف مخلوقات تو
مقاله زیر با عنوان "مرجعیت و نفوذ از دست رفته" به قلم اکبر گنجی است که خواندن آن خالی از لطف نیست
گذار به دموکراسی نیازمند "فرد خودآیین" است، نه مقلد و پیرو
فرد خودآیین، مدتها بود به دنبال واژه های این چنین میگشتم. نتنها یک نقد سیاسی است بلکه یک شاهکار ادبی هم هست