آیینی که احکام و آموزه هایش به سبب سنگینی غبار صدها سال و تکیه گاهی به کوچکی فرهنگ وعرف قبایلی محدود در بعد زمان و مکان، در برابر قامت بلند منطق روشنگران و روشنفکران، خموده شده و با اینحال برآن اسرار میورزد و با پویایی مینانه ای ندارد
Thursday, December 16, 2010
آیینی که احکام و آموزه هایش به سبب سنگینی غبار صدها سال و تکیه گاهی به کوچکی فرهنگ وعرف قبایلی محدود در بعد زمان و مکان، در برابر قامت بلند منطق روشنگران و روشنفکران، خموده شده و با اینحال برآن اسرار میورزد و با پویایی مینانه ای ندارد
Sunday, October 10, 2010
End of support for Earth Creatures.
Saturday, October 2, 2010
اولین محک جدی و ژوری دانشگاه، مقارن با پایان اولین ماه حضور من در شرکت (فورچون دیزاین) به عنوان معمار و طراح داخلی برگزار شد و این خود مصادف بود با ظاهر شدن اولین تار سفید صورت. این را صبح روز بیست و نهم سپتامبر هنگام آماده شدن برای جلسه، متوجه شدم.
حدود دو هفته پیش بود که دعوت نامه ای جهت حضور در جلسه ارزشیابی موضوع تحقیق و بررسی روند پیشرفت مطالعات به دستم رسید. تلاش مضاعفی نیاز داشت تا آمادگی لازم برای جلسه ژوری حاصل شود. تازه می فهمم که کار و تحصیل توامان چقدر دشوار است.
به هر صورت که بود گزارشی آماده کردم. هرچند تنها روزی دو تا سه ساعت و آن هم پس از یک روز فشرده کاری فرصت داشتم، با این حال زحمات دقیقه نودی مقبول داوران افتاد. هیئت مذکور متشکل از چهار استاد دانشکده معماری به علاوه استاد راهنمای خودم بود. تعدادی از دانشجویان مقطع کارشناسی و دکترا هم حضور داشتند. تنها نقد وارد شده در خصوص دامنه تحقیق بود که البته وسعت و موضوعات متعدد مطرح شده در تحقیق فراتر از حوزه کارشناسی ارشد ارزیابی شد. لذا توصیه داوران بر محدود کردن موضوعات بود که این، حرف دل و دغدغه من نیز بود. در پایان هم تشویق به دنبال کردن تحقیقات در مقطع دکترا که بسیار مسرت بخش بود.
اما بازار داغ مهندسی در مالزی. برای مصاحبه به چندین و چند شرکت در جوهور دعوت شدم. به اتفاق، توانایی فنی من را تایید کردند اما مشکل عمده مجوز کار و دانستن زبان مالایی یا چینی است. خلاصه پس از یک ماه جستجو شرکت (فورچون) دعوت به همکاری کرد و من هم با کله پذیرفتم! اول اینکه پیاده تا محل شرکت تنها پانزده دقیقه است و ثانیا کیفیت ساختمان و فضای بسیار مدرن و شیک داخل آن مرا مجذوب خود کرد. با حقوق درخواستی من هم موافقت کردند اما پس از سه ماه. یعنی سه ماه با شصت درصد میزان درخواستی من و پس از آن همان مبلغ مورد نظر. با توجه به ضعف من در دانستن زبان مالایی و یا چینی و همچنین فرصت مورد نیاز برای آداپته شدن با نوع و کیفیت کار در مالزی، منطقی به نظر میرسید. این بود که چهارشنبه اول سپتامبر 2010 رسما مشغول به کار شدم.
دوم اکتبر 2010
Thursday, August 12, 2010
و اما مالزی 5
در ادامه قسمت قبل، وقت آن بود که ساعت ها از مصیبت هایی که برما در هنگام ثبت نام رفت، قلم بزنم. آنقدر تلخ که توان یادآوری دوباره آنها را ندارم. تا اینکه امروز امیدوار کننده ترین واقعه، واقع شد. ناامید از هر ایمیل پراکنی، در کتابخانه نشسته بودم. در طول دو هفته اخیر، به بیش از سی شرکت در مالزی ایمیل زده و رزومه خود را ارسال کرده بودم. راستش را بخواهید می خواستم تا پیش از آن که باب مسئله را در گفتگو با استاد راهنما ( پروفسور دکتر محمد راشد) بازکنم، خود سری در میان شرکت های مهندسی مالزی کشیده و شانس خود را امتحان کنم. تقریبا به اکثر وبسایت های شرکت های مذکور رفتم و برایشان ایمیل فرستادم. هرچند به لحاظ کیفیت، توان رقابت با ایشان را داریم اما مکالمه و ایجاد ارتباط از یک سو و نداشتن مجوز اشتغال از سوی دیگر سد بزرگی محسوب می شود. مالزی از کشور های مشترک و المنافع بوده و سالها تحت استعمار بریتانیای کبیر اداره شده، اما در مقایسه با هند و پاکستان ، سطح زبان انگلیسی بسیار ضعیف است. دانستن زبان چینی و باهاسا مالیسیا اجباریست.
با این وجود اولین تماسی که از یک شماره محلی با من گرفته شد، شیرین ترین مکالمه را در بر داشت. از سوی شرکتی در جوهور باهرو تماس گرفتند و برای فردا دوازدهم آگوست، ساعت دو و نیم بعد از ظهر، وقت ملاقات تنظیم شد
آهاااااااااااااااای. کجا با این عجله... هنوز که خبری نیست
باشد هر چه هست خیر است، یک شروع، یک آشنایی
یادت نرود فردا سیزدهم است. خیلی هم خیر بنظر نمی آید. از من می شنوی شگون ندارد. بی خیال این یکی شو
Tuesday, August 10, 2010
دیکته بیست
تازه این پست ها یک بار توسط آتوسا کنترل شده و کلی اصلاح خورده
اما نکته اینکه مالزی بهشت افرای مثل من هست، یعنی افرادی که کلا در دیکته حرف اول رو میزنن
به عبارت دیگه اینجا همه دیکتشون بیست بیست
Monday, August 9, 2010
و اما مالزی 4
شاید حدود ساعت هفت بعد از ظهر بود که به جهور رسیدیم. صالح به دوستانش که در لاهور هم دوره بودند تماسی گرفت که از موقعیت دانشگاه مطلع شود. اما محبت و خونگرمی ایرانی همه یک رنگ است. نرسیده به جوهور مطابق اطلاعاتی که صالح گرفته بود در منطقه (سِری پوتری پیاده شدیم). کمی منتظر شدیم تا یک هاچبک دو در زرد قناری به ما نزدیک شد. محمد رضا عطار زاده و علی اکبری هردو به استقبال ما آمدند. همان بچه های پر شور لاهور که کمی و فقط کمی جا افتاده تر شده بودند. هم دوره ها که همه دانشجوی دکترا بودند و حالا هم جونیور ها سنیور. اصولا آدم حسودی هستم، اما بی شک قیمت دوستان قابل اعتماد در این گوشه دنیا در حساب نگنجد
خلاصه کلی گپ زنده کردن خاطرات تا تصمیم گرفتیم به سمت هتلی در نزدیکی دانشگاه حرکت کنیم. بار زیاد بود و تعداد هم. یک تاکسی گرفتیم و علی با ما همراه شد. صالح و بخش دیگری از بار ها با محمد بودند. در راه از معرفت و خونگرمی مردم لاهور گفت! و اینکه اینجا از مهمان نوازی و خونگرمی مثال زدنی شرقی ها خبری نیست. و اینکه هر چه در خصوص مالزی شنیدید و دیدید
توصیفات رفته را خیلی جدی نگرفتم. تا اینکه به هتل رسیدیم. ساختمان های نه چندان زیبای دوطبقه که به صورت مدولار دیوار به دیوار ساخته شده اند. یکی تعمیر گاه موتور ، دیگری بانک، یکی هم گویا هتل است. به تقریب در کل مسیر ساختمانها به یک شکل بودند. پس از چندی صالح و محمد هم با آن زرد قناری که از کیلومتر ها قابل تشخیص است به ما پیوستند. وسایل را که پیاده کردیم صالح با تعجب بسیار گفت، اینجا هیچ شباهتی به ک-ال ندارد. گویا واقعا حومه روستا است! امیدوارم بودم اکبری حداقل در خصوص خصلت این مردم اشتباه کرده باشد. آخر شاید همه جای مالزی یکجور نباشد ولی اینجا که دیگر شرقی ترین جای شرق است
Saturday, July 31, 2010
و اما مالزی 3
به کوالالامپور خوش آمدید
پس از کلی خوش و بش، صالح را قانع کردیم که در سفر به جاهورهمراه ما باشد. چون وسیله ای با خودش نداشت تصمیم گرفتیم به دانشگاه یوپی ام و خوابگاه صالح برویم. هزینه تاکسی از فرودگاه تا یوپی ام درحدود صد رینگیت است. (بعد ها فهمیدم که در مالزی صد رینگیت چه پول زیادی است و هزینه زندگی در ک-ال به نسبت شهر های دیگر مالزی چقدر بالاست) به سختی بارهایمان را در تاکسی جای دادیم و به سمت ک-ال روانه شدیم. ما که هنوز متوجه نشده بودیم که اینجا مالزی است، در تلاش بودیم تا با اردو با راننده تاکسی صحبت کنیم! و صالح کلی به ما خندید.
ابتدا همه چیز خوب به نظر می رسید. من که از کنجکاوی در پوست خود نمی گنجیدم. به همه چیز خیره می شدم، دانش آموزان، فروشگاه های اطراف، غذا ها ... ثانیه شماری می کردم تا صالح بازگردد و سری به رستوران های داخل دانشگاه بزنیم. در جایی شبیه فود کورت بودیم. تعداد زیادی میز و صندلی در فضایی سرپوشیده که دور تا دور آن را رستوران های متنوع احاطه کرده بود. صالح بازگشت و از او خواستیم که محلی را پیشنهاد کند. فکر نمی کردم غذا آماده باشد. بنابراین می خواستم صبحانه بخوریم. با کمال تعجب متوجه شدم که همه رستوران ها آماده پذیرایی هستند. در مالزی مردم از همان صبحدم غذا های سنگین گوشتی میخورند تا شب! تقریبا اکثر رستوران ها هم سکویی برای علاقه مندان به سلف سرویس دارند. انواع خوراک های گوشت، مرغ، ماهی و ...
بشقاب ها را برداشته و همه خوراک ها را امتحان کردم. مانند پاکستان غذا ها پر ادویه و تند. یعنی انچه من دوست دارم. هرچند برای آتوسا خبر خوبی نبود! صالح توضیحاتی به گارسن داد. در مالزی، مشابه ایران نه تنها برنج در غذا ها نقش اصلی را ایفا میکند بلکه روزانه در هر سه یا پنج وعده غذایی نیز استفاده میشود. با این حال علاقه ای به تهیه برنج به سبک ایرانی ندارند. برنج را دم میکنند اما بسیار خمیر. برنج خمیر شده را در کلمن! انباشته می کنند. حال متوجه شدم که صالح از گارسن چه خواسته بود. چون برنج شفته به مزاج ما خوش نمی آید. گونه ای برنج دیگر سفارش داده بود. برنج شفته ساده ناسی نام دارد. در برخی از غذا ها همان برنج را در ماهی تابه به همراه ادویه و سبزیجات سرخ کرده و تفت می دهند. و برنج به عمل آمده ناسی گورنگ نامیده می شود.
بعد ها بیشتر از غذا های مالزی خواهم گفت. خلاصه اینکه باتوجه به ادیویه و فلفل زیاد، غذایی نیست که هموطنان ما بتوانند روزی سه وعده! نوش جان کنند. هرچند بسیار پر ملات هستند اما به گرد پای غذا های هندی و پاکستانی نمی رسند. الحق که آشپز های پاکستانی کارشان درست بود، یا به قول خودشان زبردستکم کم گرمای مالزی که بدلیل رطوبت بسیار بالا بی اندازه طاقت فرسا است، را تجربه می کردیم. بعد از صرف غذا بیش از یک ساعت منتظر تاکسی شدیم. از تاکسی هیچ خبری نیست. با این همه بار هم که نمی شد به سمت درب دانشگاه حرکت کرد. حتی اگر بار نداشتیم، با این گرما اسکلتمان هم به درب دانشگاه نمی رسید. عرق کردیم و به در و دیوار فحش دادیم. تازه می فهمیدم وقتی صالح میگفت اینجا بدون ماشین نمی توان زندگی کرد یعنی چه. تازه باران هم گرفت. اینجا دیگر کجاست. گویی وسط جنگل های آمازون هستیم. یک تاکسی آمد، تا فهمید که به محل ترمینال اتوبوس می رویم پشیمان شد و شخص دیگری را سوار کرد. تاکسی دگری آمد که مسافر همراهش بود. به محض پیاده شدن مسافر قاپش را زدند و ما ماندیم. اتوبوس های دانشگاه هم اگر می آمد کارت دانشجویی می خواست. هر سه خسته، کلافه، خیس عرق و باران شدیم تا یک تاکسی پیدا شد.
به سمت (بوکیت جلیل ) راهی شدیم. تا شهر حدود نیم ساعت راه بود. کم کم بر و روی شهر ک-ال سرحالمان آورد. بیشک از پایتخت های زیبای دنیاست. بسیار تمیز و منظم، برجهای مدرن قد کشیده، دقیقا همانطور که تصاویر اینترنتی نشان می دهند. در این فرصت چیزی بیشتر از این ندیدم که توصیف آن برود.بوکیت جلیل استادیوم ورزشی عظیمی است که ترمینال اتوبوس های بین شهری به تازگی در محدوده آن تاسیس شده است. از این رو ساختمانهای ان نیمه کاره بوده و معمول همه ترمینالها پرهرج و مرج و شلوغ. اما اتوبوس های بسیار راحت و جا داری دارد. بلیط جوهور سی و یک رینگیت است در حدود سه ساعت و نیم راه
31-07-2010

.